هر بار كه يادم ميآيد نيستي
تازه حس ميكنم
چقدر تنها هستم
درست مثل وقتيكه
به آخرين اتوبوس شب نميرسم
مثل روزهاي بيپولي آخر ماه
مثل وقتيكه در روزنامه
ماجراي مردي را ميخوانم
كه جلبكهاي تلخ زير پل را
در ششهايش حس كرد
يا مثل وقتيكه از پنجرهي هواپيما
به پسر كارگري فكر ميكنم
كه احتمالا در كنج يكي از نقطههاي نوراني
- روي زمين-
دستهايش را دور زانوها حلقه كرده
و بياعتنا،
لحظهاي به سمت ما نگاه ميكند
*در خبرها خواندم كه «يادداشتهاي شخصي قيصر امينپور در قالب كتابي به چاپ ميرسد»؛ دلم از اين اقدام نامعلوم، مبهم و ناصواب، گرفت؛... چرايش باشد براي بعد.
* در گفتوگويي با يك واكسيِ صاحبِ سايت اينترنتي، پاراگرافي را خواندم كه خندهدار بود:
- پس حتماً رايانه داري؟
- نه! هنوز رايانه ندارم و به کافينت ميروم. چند سال پيش يک کيبورد خريدم و بدون مانيتور، تايپ را تمرين ميکردم. کم کم اينترنت و ايميل را هم شناختم و با زبان انگليسي آشنا شدم. در همين کافينتها يا در محل کار برخي از دوستان که رايانه دارند با مشتريها ارتباط برقرار ميکنم.
البته خندهدار نه بهخاطر واكسي بودنش، بلكه بهخاطر تاكيدِ در اينجا مضحك خبرنويسش بر كلمهي رايانه.
* خدايا ما را در شاعري چنان كن كه "اميري اسفندقه" نشويم! فعلا همين.
* گاه پيغامهاي بسيار عاطفي و جالبي از دوستانم دريافت ميكنم كه حالي به حاليام ميكند. براي همهي ساعتهاي خاموشي يا روي پيغامگير بودن، شرمندهام و از درك و معرفتتان سپاسگزار.
فعلا تا شعر!
سكته ميكنم
روي خط عابر پياده
مرحوم ميشوم
از بسكه بهدنبال پيامبر گمشدهام ميگردم
- در صف بانك، يا سينما،
يا جلو دكهي روزنامهفروشي
- هر صبح كه با صداي بوق قطار
برميخيزم
و زير نفير هواپيما
به خيابان ميزنم
خواهرم مرده. آمبولانس كه برسه، تابوتش رو هم ميآره. ميگن خوبه كه مرده قبل از دفن شدن، خونهش رو براي آخرينبار ببينه. پدرم، برادرام، خواهرام نشستن تو هال و گريه ميكنن. من هم. يكي داد ميزنه: «بلند بگو لا اله ال الله». همه ميگن: «لا اله الا الله». اونايي كه اومدن خونه مدام ميگن لا اله ال الله. ما گريه ميكنيم. آمبولانس ميرسه. تابوت رو ميآرن تو خونه. ميآرن تو هال. اولِ صبحه. چشممون كه به تابوت ميافته گريهمون بلندتر ميشه. زار ميزنيم. خواهرام به صورتشون چنگ ميزنن. برادرام بلند بلند گريه ميكنن. بابام طاقت نداره، ميبرنش يه گوشه ميشينه. براش آب ميآرن. تابوت رو ميآرن ميذارن وسط هال. يكي ميگه: «محشور شوي با علي و محمد، بلند بگو لا اله ال الله». مردم ميگن: «لا اله ال الله». پارچه رو از رو تابوت كنار ميزنن. خواهرم تو كفن راحت خوابيده. «چرا اينهمه گريه رو نميشنوي؟ چرا بيدار نميشي خواهر جان؟» خواهر بزرگمه كه داد ميزنه. خواهرام خودشونو ميندازن رو تابوت. زار ميزنن. سه چهار نفر اونا رو بهزور عقب ميكشن. بالاي كفن رو باز ميكنن. صورتش معلوم ميشه. چهقدر خوشگل شده خواهرم. چهقدر قشنگه خواهرم. آروم تو تابوت خوابيده. هميشه آروم بوده...
(كاش به كوچه نميرسيدم، محمدهاشم اكبرياني، نشر چشمه ۱۳۸۸)
كلا، پيشكسوتان برجستهي عرصهي روزنامهنگاري و علوم ارتباطات را كه تعدادشان شايد به اندازهي انگشتان دست و پا برسد، مظاهر و سمبلهاي "درايت" و "سلامت" ميدانم.
مسعود بهنود از روزنامهنگاران پيشكسوت بهشمار ميرود. گويا متولد 1325 است. با اين حساب وقتي كه او در سال 42 در سن 17 سالگي به روزنامهنگاري مشغول شد، معتمدنژاد در انستیتوی مطبوعات و علوم نظری دانشگاه پاریس دكتري تخصصی روزنامهنگاری را به ديگر مدارك دانشگاهياش اضافه ميكرد و اينگونه بود كه شد پيشرو.
ميگويند بهنود حدود 20 روزنامه يا نشريه را بنا نهاده كه هيچكدام اكنون منتشر نميشوند. حالا هم انگار در بخش فارسي شبكهي خبري بيبيسي مديريت ميكند. كَلكَلهاي او را با قاضي مرتضوي در دادگاه مطبوعات چند سال پيش بهخاطر دارم.
در بيبيسي فارسي - كه البته ما گاهي در تاكسي و گاه در خانهي اقوام مشاهده كردهايم - برنامهاي دارد كه در كنار مجري اخبار مينشيند و گزيدهاي از مطالب خواندني روزنامههاي ايران را در هر روز، بهصورت يك جُنگ به بينندگان عرضه ميكند. اما براي مني كه تقريبا 90 درصد مطالب مورده اشارهي او را در آن روز خواندهام، اشتباههاي فاحشي دارد كه كثرتش غير قابل گذشت است و به مرز خجالتآوري هم ميرسد.
مهمترين ايرادش اين است كه وقتي ميخواهد مطلب را معرفي كند، فقط اشارهي ناقصي به آن ميكند و در خيلي مواقع، حتا جملهاش هم ناقص و بدون فعل ميماند؛ چه رسد به آنكه به بيننده بگويد موضوع مطلب دقيقا چيست و چرا جالب به نظر رسيده است. درواقع انتخابهاي خوبي انجام ميدهد، اما اين خوبي انتخابها تنها در ذهنش ميماند و به زبانش نميآيد. پس اين پرسش پيش ميآيد كه آيا اين برنامه براي آن است كه آقاي بهنود از مطالب لذت ببرد، يا مخاطبان؟ يا اساسا اگر چنين برنامهاي هم اجرا نميشد، نافي لذت بردن شخصي آقاي بهنود از مطالب بود؟
ايراد برجستهي ديگر، در اين است كه علاوه بر معرفي ناقص يا توام با بدسليقگي در انتخاب وجوه جذاب مطلب، بهنود مطالب خوب را خوانده و انتخاب هم كرده، ولي وقتي مي خواهد به بيننده معرفياش كند، گاه آنچه به بيان ميآورد، داراي مغايرتهايي با متن مورد نظر است. به زبان ساده، در بيان آنچه خوانده، دچار اشتباههايي ميشود؛ از اين دست كه: جوك تعريف شده از زبان احمدينژاد را از زبان رحيممشايي معرفي ميكند و نتيجهگيري را هم بر همين مبنا توصيف ميكند! وقتي در مطلبي طنز از رييسجمهور ونزوئلا بهعنوان مشهدي هوگو ياد شده، مدام ميگويد در متن، از او بهعنوان مشهدي چاوز ياد شده است! بارها در انتساب سخنان مربوط به اشخاص و نيز اسم و سمتهاي آنها اشتباه ميكند و...
اما ايرادي كه ديگر به مرز فاجعهباري - بويژه براي يك روزنامهنگار پيشكسوت - نزديك ميشود، وقتي است كه مطلبي به نظرش جالب رسيده، اما دليل جالب بودن آنرا بهدليل ناآگاهياش از اخبار ديگر، به شكل نامربوطي تفسير ميكند؛ براي نمونه: در آخرين برنامهي اجراشده، دو كاريكاتور - يا به قول او كارتون - انتخاب كرده بود كه دومي، با مضمون حضور تراكتور عروس - بهجاي ماشين عروس - در يك مزرعهي سرسبز توام با لپهاي گلي بود. ماجرا از اين قرار بود كه يكي از خبرگزاريها از ارايه خدمات تراكتور تزئينشده ازسوي يكي از كارخانههاي تراكتورسازي در آذربايجان شرقي، به زوجهاي جوان، خبر داد. اين موضوع هم دستاويز كاريكاتوريست يكي از روزنامهها قرار گرفت كه طرحش همين خبر را بدون خلاقيت مفهومي خاصي تصوير كرده بود. درواقع بيشتر شبيه نقاشيهاي رنگي موجود در آدامسهاي بادكنكي دوران كودكي ما بود. بهنود در تفسير اين كاريكاتور - نزديك به مضمون - گفت: منظور كارتونيست اين بوده كه حالا كه بحث استفاده از تكنولوژيهاي مدرن يا نوين در مزارع و كشاورزي مطرح شده، ميشود اينطور تصور كرد كه روزي مردم اينگونه هم سر مزرعه حاضر شوند و اينطوري از تكنولوژي استفاده كنند.
خدايي به مرز فاجعهباري نرسيده؟!
سخن آخر اينكه مسعود بهنود 13 سال بيش از سن من سابقهي روزنامهنگاري دارد، شايد هم درخشان؛ ولي اين نافي آن نميشود كه نتوانم بگويم: آقاي بهنود! يا عرصه را براي جوانان - كه البته همگي داراي ايرادهايي هستند - خالي كن و كنارتر بايست و صرفا به راهنمايي و مديريت اجراييشان بپرداز، يا ايرادت را برطرف كن كه غير قابل هر توجيهي است. لطفا!
مادر گلايه كرده بود: «تو خبر هفتشنبه را كه نداري!»
پدر گفته بود: «سرِ صبح صورتت را با شاشِ سگ شستي مگر؟ ديگر چي شده باز؟»
- چي شده؟ چي ميخواستي بشود؟ تو را كه نه عار حالي است و نه عور. همينطور سرت را مياندازي پايين ميروي خانهي آناني كه نبايد بروي، خانهي بدخواهانِ ما. آنهم براي چي؟ براي چهار تا پارهپاره كاغذ!
- پس بگو دردت چيست. اما بدان كه چهار تا كاغذ نيست، يك كتاب است. بعدش هم تو به اين كارها چهكار داري؟ تو چاييات را دَم كن! كماجت را بپز!
...
نميخواهم در مورد خاطرات بد فكر كنم و آنها را به ياد بياورم. بعضيها به من بدي كردند، آنقدر كه شايد قابل گذشت نباشد؛ ولي من آنها را فراموش كردهام. نميخواهم باقيماندهي عمرم را با كينهورزي و افكار منفي تباه كنم. اين ضرر خيلي بدتر از زيان اولي است. مثل اين ميماند كه يكي به شما يك ميليون ضرر زده و شما بياييد 20 سال بدويد تا عمل او را تلافي كنيد.
بگذر! اسمش را خط بزن و ديگر به او فكر نكن.
(دليران خاموش، گفتوگو با همايون شهنواز، كارگردان، و ديگر عوامل مجموعهي تلويزيوني "دليران تنگستان"، بهكوشش محسن شريفيان، نشر آينه جنوب 1388)
ديروز سر كلاس از بچهها پرسيدم، بهنظر شما بزرگترين خبر هفتهي گذشته چه بود؟ يكي گفت سخنراني احمدينژاد در نيويورك، ديگري گفت بيانيه مجلس خبرگان، اونيكي گفت بيانيه جديد موسوي، اينيكي گفت حذف سپر موشكي آمريكا در اروپا و كسي هم گفت حذف شاهان از كتابهاي تاريخ مدرسه...
گفتم: ولي به نظر من، بزرگترين خبر هفته «پرويز مشكاتيان» بود.
باز گلي به جمال روزنامههاي چپ. براي روزنامههاي راست كه اصلا انگار وجود نداشتي. براي صدا و سيما هم كه احتمالا همينطور. براي بيبيسي فارسي و صداي آمريكا هم كه فقط يك خط خبر ميشوي و خبرگزاريها هم كه احتمالا براي يك هنرپيشهي دست دوم تئاتر هم بيشتر تره خرد ميكنند تا اينكه بيايند ببينند كسي كه آن كارهاي جاويد را در دههي 60 در بيستوچند تا سيوچندسالگياش خلق كرد، چرا از سيوچندسالگياش تا ۲۰ سال بعد، ساكت و راكد بود؟!
اشتباه نكن. اصلا نميخواهم از اين حرفهاي تكراي بزنم كه نابغههاي زور زدن در كشتي و وزنهبرداري چنانند و بزرگان فرهنگ و هنر چنين. نه. براي نسل من تو فقط يك نابغهي موسيقي نيستي. براي نسل من تو جواني هستي كه در نوجوانيمان با بيداد و آستان جانان و سر عشق و نوا و دستان و صبح مشتاقان و جان عشاق و چاووش و آسمان عشق و دود عود و مژدهي بهارش حال و صفا كرديم.
آذر 86 بود كه كنسرت گروه عارف با آن انتخاب شعرهاي دلنواز و با آن عكسهاي كيارستمي از سروها اين اميد را در دلمان زنده كرد كه گروه عارف دوباره بهپا خاسته است؛ اما نميدانم همان مشكلات خودساخته بود، يا ديگران كه اميدمان را خيلي زود از هم تاراند و نااميد كرد.
هفتهي پيش بود كه وقتي رفتم خانه، فرشته گفت كه پرويز مشكاتيان مرده! گفتم پرويز مشكاتيان كه نميميره!!
اواخر هفتهي پيش بود كه مردم باز ثابت كردند بيشتر از مسوولان و مديران و سياستورزان و تاجران و جنايتپيشگان ميفهمند و جلو تالار وحدت حسابي شلوغ شد. باز همانروز بود كه محمدرضا درويشي ثابت كرد هنرمندان از همه بيشتر ميفهمند.
ديشب بود كه خواب ديدم مردهاي و هزاران هزار نفر به سوگواريات آمدهاند، امروز شنيدم كه 10 هزار نفر از مردم نيشابور بهخاك سپردنت را بدرقه كردند.
اما تو كه هيچوقت نميميري!!!

خواندن كتاب "دا" را بالاخره چند روز پيش تمام كردم؛ خاطرهنگاري زهرا (زهره) حسيني، از جوانان ساكن خرمشهر در زمان حملهي عراق و روزهاي مقاومت. ماجرا برايم كشش خاصي نداشت و فقدان ارزشها و جذابيتهاي ادبي و هنرياش مزيد بر علت شد. با اضافاتش حدود 750 صفحه بود و خواندنش براي چون مني بس دشوار، اما آنقدر درباره اين كتاب تبليغات جانبي صورت گرفته كه باز براي چون مني، داشتن ارزيابي دقيق از آن ضروري مينمايد؛ پس خواندمش. ضمن اينكه با توجه به اثر پيشيني كه از همين ناشر - سوره - خوانده بودم و آنهم حجيم بود و براي من سخت و بهدليلي مجبور به خواندنش شدم، گمانم بر اين بود كه احتمالا اين اثر هم برخي از خط قرمزهاي تصنعي را كنار زده كه مورد توجه قرار گرفته است. اما حالا قضاوتم اين است كه هر چند در زمينهي توصيف وضعيت اجساد قربانيان جنگ جسارتهايي دارد كه قبلا در آثار اينگونه كمتر شاهدش بوديم، ولي اينهم يكي ديگر از همان آثار دفاع مقدسي است كه حتا در زمينهي خاطرهنگاريهايش هم آدمهاي داستان، يا سفيد سفيدند و بوي بهشت ميدهند، يا سياه سياهند و بزدلي دلبستهي دنيايند.
شخصيت اصلي ماجرا هم از خيلي جهات، مانند بسياري از شخصيتهاي زمان جنگ است اما از جنبههايي، تنها به برخي از آنها شباهت دارد. در طول اثر، با او همدلي داشتم، گاهي هم خاطرهاي زنده شد يا احساسي تحريك، با هم بغض كرديم و حتا گريستيم؛ اما چون خصيصهي بارزي از او مانند يكي از همكاران سابقم بود كه رفتارش واقعا برايم چندشآور بود، از زمان كشف اين ويژگي كه تقريبا نزديك نيمههاي داستان بود، ديگر ميخواستم زودتر ازش خلاص شوم، بههمين دليل سرعت خوانشم بيشتر شد. فقط كافي است ذهن را كمي متمركز كني كه اين شخصيت در طول ماجرا چقدر از واژههاي: نميخوام، نميگم، نميرم، نميكنم، نميدم، نميگيرم و اساسا نه و نه و نه استفاده كرده، تا به اينجا برسي كه "من اينم، منو ببينيد، من بايد ديده بشم، چون از بقيه برجستهترم، من در بطن همهي ماجراها و دانستنيها و تجربهكردنيها هستم"!
خيليها ميگويند چگونه ميشود فردي پس از 25 سال، ريز به ريز و جزء به جزء چنان وقايعي را با ذكر ساعت، بهخاطر داشته باشد، اما من ميگويم ممكن است و از انسان هر كاري برميآيد؛ چراكه بسته به اهميت شخصي موضوع، تواناييهايش متفاوت است. همچنين در اينكه راوي داستان، بهقول خودش، شيرزني بوده در آن شرايط، شكي نيست. رشادتهايش هم قابل تحسين است. بالاخره شرايط سختي است كه پايت در دل و رودهي بيرونريختهي يك شهيد فرو برود، يا انگشتانت در پس جمجمهي متلاشي شدهي شهيدي ديگر؛ و كلا براي زحمات اين خانم احترام قائلم، اما نه بهخاطر متفاوت بودنش.
او هم يكي از زنان قرباني خشونت جنگ است و از نگاهي، حتا يكي از انسانهاي قرباني خشونت تاريخي زمينيان، اما قطعا يكي از هزاران هزار نفري است، مثل خيلي از ما كه دستكم در اين مملكت زندگي ميكنيم. بر اين نكته تاكيد كردم، چون "دا" هم مانند ساير آثار دفاع مقدسي ما، ولو ناآگاهانه، براساس همان سياه يا سفيد ديدن مطلق آدمها، از قهرمانهايش شخصيتهايي ميسازد فرازميني كه از گوشهاي از آسمان فروافتادهاند و مثل ما نيستند، پس ما هم مثل آنها نميتوانيم باشيم. اين همان پاشنه آشيلي است كه در تلاقي سياست و ادبيات، قرباني تمايلات و كوتهبينيهاي متولياني شده است كه انگار براي هميشه بايد جاهل بمانند.
قسمت مربوط به جنگ كتاب كه غلبه هم با آن است، روايتگر سرگذشت انسانهايي است كه گاري فقر و محروميت را بر شانههاي زخمي و نحيفشان ميكشيدند، نامردي جنگ هم بر آن افزوده شد. شايد داستان تلخ زندگي يك نسل، كه خيلي از ما كم و بيش با آن آشنايي - از نوع دور يا نزديك - داريم، و بهگمانم آن كارگردانهاي مشهور سينما هم كه از خواندن دا آنچنان جوگير شده بودند كه چنان توصيفهاي مبالغهآميز را بهكار بردند، برخلاف صدهاهزار نفر آدم درگير جنگ، در زمان وقوع اين رخدادها، بدون عينك آفتابي و آدامس و كرم ضد آفتاب، نميدانم در كجاي دنيا يا كجاي ايران، زندگي برايشان خيلي دشوار ميشده است، پس شايد ايرادي بر آنها وارد نباشد.
حالا كه فكر ميكنم، ميبينم تركيب "جنگ تحميلي" انصافا رواترين واژگان است. جنگي كه شايد هيچوقت ندانستيم چرا بر ما روا شد، يا هيچوقت نفهميم كه چرا به كجا رفت؟ يا مثل امثال خانم حسيني كه علاوه بر تحمل – ولو ناآگاهنه يا خواستهي - خيلي روحيات و ملزومات آنموقع، شايد خيلي دقيق نداند چرا شخصيتهايي را خائن ميدانسته و چرا به ديگراني ايمان داشته است.
قسمت ديگر كتاب هم كه، داستان مظلوميت مضاعف زنان ايراني است و اصلا جاي بحث ندارد. شايد مادر من كه آنموقع ساكن تهران و كرج بود، مصائبي مصيبتبارتر از سرنوشت قهرمان دا، از تلخيهاي محروميت و سختيهاي جنگ، براي گفتن داشته باشد و روايتي جذابتر بسازد.
از اينها گذشته، برخورد تجاري ناشر – حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي – كه از جنبهاي، براي نفوذ دادن بيشتر كتاب در سطوح جامعه، براي خودشان موجه باشد و براي خيليها يعني به بيراهه رفتن براي مقصدي متعالي. اما از جنبهاي هم بسيار دون شان و چندشآور است. به چاپ هفتادم رساندن يك كتاب با قاپبازيهايي از اين دست كه دو چاپ 500 نسخهيي در فاصلهي اندك چندروزه منتشر شوند، يا فروشهاي ساختگي اين جيب به آن جيب كه همواره رايجشان است، تا مواردي كه حتا ارزش گفتن هم ندارند. حال بماند كه چاپ چهاردهم كتاب كه دست من است، صفحههاي 305، 308، 309، 312، 313، 316، 317، 320، 321، 324، 325، 328، 329، 332، 333 و 336 را حداقل سفيد چاپ كرده و در صفحهي 716 هم صفحهي 617 را تكرار كرده است.
شايد اين تنها موردي باشد كه حتا با ديدگاهي چون احمد شاكري همنظر شده باشم (اينجا)، اما در كل، اثر قبلي اين انتشارات، يعني "پرواز 57" نوشتهي رضا رئيسي را خيلي بيشتر ميپسندم و خيلي بيشتر برايش احترام قائلم. البته عجيب هم نميدانم كه چرا سوره اين كتاب را پرفروش نكرد، چون اساسا از اينكه آن را چاپ كرد، تعجب ميكنم.
و البته از محاسن كتاب مورد نظر ما، تجديد يادي ولو كوچك از كساني چون محمد جهان آرا، رضا موسوي و بهروز مرادي است. اما از نوحهي خاطرهانگيز "ممد نبودي..." در آن اثري نيست! / تمام
آسمان سايههاي كبوتر بود...
* از باغ
سنگي به سمت بركه
پرتاب ميشود
آبي به شكل باغ
در هوا
اتفاق ميافتد...
(ضياءالدين خالقي - باراني از پريشاني يال - انتشارات هوش و ابتكار ۱۳۷۲)