خيلي نميتوانم چيزي دراينباره و كسادي اين دكه در چند هفته گذشته بنويسم؛ كه اميد دارم روزي علي ما از در برسد و بگويد مدتي را براي تغيير آب و هوا به كوبا سفر كرده بوده يا مثلا زنگ بزند و بگويد رفته بوده سري به آبشار نياگارا بزند، اما نميداند چرا همه فكر كردهاند كه مرده است.
اين روزها كه اينگونه در هراس و غم گذشت، شعري هم گفتهام كه براي رعايت حال فرشتهها اينجا نمينويسمش. دليلي هم نميبينم كه همهي تلخي را با دوستانم قسمت كنم. اين چند خط را هم نوشتم كه از همه كساني كه دلداريمان دادند، تشكر كنم.
* زهير توكلي را دوست ميدارم! هر بار كه با هم حرف ميزنيم، احساس ميكنم در رودخانهي آب شيريني شنا ميكنم، دلم خنك ميشود! آقازاده است؛ اما آقازادهي اينطوري خيلي كم پيدا ميشود؛ يعني آقازادهي از هر نظر سالم و باشرف. چند سالي است كه هم معلم است و هم روزنامهنگار. چند هفتهاي هم هست كه بخش ادبيات هفتهنامهي پنجره را ميچرخاند. اين روزها دو گفتوگوي تقريبا چالشي از او خواندم؛ يكي با اميري اسفندقه و ديگري با ضياءالدين شفيعي. اين دومي حتما بخشهاييش حذف شده، اما خواندنش خالي از لطف نيست. صراحتهاي جالبي دارد؛ ولي نميدانم چرا برخلاف معمول، روي سايت اينترنتي مجله نيست! اما در هر صورت، آدرسش، شماره ۲۳ - ۱۲ آذرماه ۸۸ است. اگر حوصله بود، شايد همينجا مطلبي اندر شباهتها و البته تفاوتهاي عليرضا قزوه و ضياءالدين شفيعي، قلمي ميكردم. اما حالا تا بعد، خدا هر دو را سلامت دارد و قزوه را هدايت كناد!
* و دو شعر قديمي، براي اين روزها كه خودم خيام ميخوانم:
بوي پيراهن تو
فعلا خداحافظ!
وقتي ميروي
چراغها را پشت سرت خاموش كن
عكسم همانجا روي پيشخوان است
- خواستي، با خودت ببر -
فقط
پيراهنت را جا بگذار
بايد بتوانم
تا وقتي برميگردي
دوام بياورم
روزها و شبها
اين روزها همه از من ميپرسند:
چرا اينقدر ساكتي؟!
حرف نميزني، نميخندي، آواز نميخواني؟!
چرا اينقدر در خودت فرو رفتهاي؟!
اما هيچكس نميپرسد
شبها كه نيستي
با تو تا كجاها ميروم!؟

بهنظرم رسيد از آثاري هم كه اخيرا وزارت ارشاد در قالب نشر تكا منتشر كرده است - بهرغم ويژگيهاي مفيد هر دوتايشان - تجربهي نادلچسبتري بوده.
اما دفترهايي و شعرهايي، بيشتر به دلم نشستند؛ كه چند تا از آنهاست:
حالا دو سال گذشته است؛ از روز غوغای پرواز روح شاعر. دو سال است قیصر امینپور را در کنارمان نداریم و گاهی حسرت ميخوريم و آه میکشیم. اما واقعیت انگار این است که خوشبختانه اينيكي تمام و كمال به نفع هیچ گروه و جریان خاصی مصادره به مطلوب نشد. البته تلاشها بسیار بوده، اما شاید همین بسیاری موجب شده است سرنوشتی که پس از مرگ، مثلاً برای طاهره صفارزاده رخ داد، برای شاعر "آینههای ناگهان" محقق نشود. آنها که محضر طاهره صفارزاده را بویژه در سالهای آخر عمر درک کرده بودند، میدانستند که روح راستیجوی او به هرگونه زورمداری و عدالتگریزي از جانب هر شخص و مقامی، معترض بود و چه اعتراضی با چاشنی صراحت! که دامنگیر بسیاری از مسؤولان فرهنگی و حکومتی هم ميشد. ولي تصويري كه پس از مرگ در بيشتر رسانهها و از تريبونهاي رسمي از او ارايه شد، اصلا بيانگر اين حقايق نبود.
|
اين نوشتار ظاهرا در شصتوششمين شمارهي فصلنامهي شعر - شهريور ۸۸ - منتشر شده است:
اينكه كشور و به تبع آن، جامعهي ما در اثر دلايل، بسترها و شرايط مختلف اجتماعي، فرهنگي و سياسي متعددي در دستكم يكصد سال گذشته و نيز نوع زمامداريهاي رايج در آن، به عقبماندگي مشهود و گاه عميقي در زمينهي توسعهي رسانهيي - بهعنوان يكي از ابزار و اجزاي ضروري توسعهي مدني - مبتلاست، بحثي است كه مجالي مفصل و فضايي متفاوت ميطلبد.
چراكه امروزه، شرايط رسانهيي يك جامعه، كنش و واكنشهاي طبيعي خود را با مسائل و محورهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي آن در پي دارد كه نقشهاي گاه صوري و زودگذر و گاه تعيينكنندهاي براي آن ميتوان متصور بود.
بر اين مبنا، رفتارهاي تاثيرگذار و تاثيرپذير رسانهها بر جنبههاي فرهنگي يك جامعهي مدني نيز همانند جنبههاي اقتصادي و اجتماعي آن، موضوعي نظري با نمونههاي ميداني بسيار بارزي است كه رسيدگي به اجزاي مختلف آن نيز بحثي جذاب و در عين حال مفصل است؛ با شاخهها و زيرشاخههاي متعدد كه به فراخور كاربرد، به ابعاد گوناگون آن ميتوان نظر داشت. اين نوشتار، تنها به يكي از اين بسيار، كه شايد از اجزاي ثانويهي آن بهشمار ميرود، يعني "رسانه و روزمرگي" در شعر، البته در شرايطي شتابناك كه خود دليل و شاهدي از حقانيت اين بحث ميتواند باشد، خواهد پرداخت.